تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی
فرهنگ

 - هزار بار بهت گفتم وقتی چشمت به یک بزرگتر می افته خودتو لوس نکن.

- دلم می خواد.

- دلت غلط کرده، تو الان هشت سالته.

- دو س دا رَم.

- پس برو گمشو از خونه بیرون.

- می رم دیگه هم بر نمی گردم.

- به جهنّم.

پسر از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.

زن جوان قد بلند به زن تپلی که کنارش روی مبل نشسته بود گفت:

- ببخشید، سایه خانوم شما هم اومدین چند دقیقه از سر و صدای بچه ها راحت بشین ولی این فرهنگِ ... .

- نه، این حرفا چیه فرشته خانوم، ناراحت نشو.

- فرشته موهای بلند مِش خورده اش را با گُل سری که در دستش بود، بست و گفت:

- هر وقت چشمش به یک بزرگتر می افته، شروع می کنه به جیغ زدن.

- اِ ، یعنی وقتی با خودتون هست اذیّت نمی کنه؟

- نه، سرش به کار خودش بنده یا بازی می کنه، با پای تلوزیونه

- تو مدرسه چی؟ چه جو ...

- ببخشید، هیس! فرشته انگشت اشاره اش را از جلوی لبش برداشت و گوشش را تیز کرد و به صدای آرامی که از پشت در، از توی راه پلّه ها می آمد گوش کرد.

- آرش منم در رو باز کن.

- ببخشید همسایه مثل اینکه رفت خونه شما.

- اشکال نداره

- چایتون از دهن افتاد، پارسال اولاً که رفته بود مدرسه اذیت می کرد، ولی الان زنگ نمی زنن

چادر رنگی سایه از روی شانه اش سُر خورد چون خودش را کشید به سمت جلو تا فنجانش را بردارد.  فنجان را برد جلوی دهانش، با بالا کشیدن چای ابروهای پرش را بالا برد و گفت:

- نه خوبه، شاید تقصیر خودت یا شوهرته؟

- نه همسایه، اون قفسه کتابُ نگاه کن

زن همسایه برای اینکه خوب ببیند فنجانش را گذاشت روی میز عسلی و به سمت چپ چرخید. کنار میز تلوزیون یک قفسه چوبی کوچک کتاب بود.

- اون قفسه بالایی همه اش کتابهای تربیت کودکِ.

- همسایه به نشانه تعجّب سرش را پائین آورد و گفت: همه اش رو  خوندین؟

- آره چهار، پنج تا کتاب که چیزی نیست.

-اِم اِ  ببخشید فرشته خانوم اگه یه سَری ببریدش پیش روان پزشکی روان شناسی...

-زن با تاءکید گفت: پیش روان شناس هم بردیم ولی فایده ای نداشت.

- شاید مَهدش بد بوده؟

- مَهدش رو هم دوبار عوض کردیم فایده ای نداشت، یکی می گفت تشویقش کنید، تشویق، بی توجهّی، حتّی چند بار هم تنبیه بدنیش کردم باز هم فایده ای نداشت.

زن چاق که روسری اش را درآورده بود خودش را باد می زد ریز خندید و گفت:

- شاید یه آبجی کوچولو می خواد؟

-  راستشو بخوای ما بچه دار نمی شدیم. به احمد آقا پیشنهاد دادم بیا بریم از پرورشگاه بچّه برداریم. اوّل قبول نمی کرد، ولی با اصرار من زیر بار رفت.

- یعنی فرهنگ بچه خودتون نیست؟

- آره پنج ساله که بود از پرورش گاه آوردیمش، بعد هم اومدیم این منطقه تا کسی از همسایه ها چیزی نفهمه. - چند سال پرورش گاه بوده؟

- از سه سالگی

- دیگه برای این مسئله، اذیت هایی که می کنه، خودتو دردسر نده فایده ای نداره.

- زن جوان که انتظار شنیدن این حرف را از سایه نداشت با تعجب نگاهش کرد و پرسید: برای چی؟

- بچه ای که نمی دونی از چه پدر و مادری به دنیا اومده، تا سه سالگی چه جوری تربیت شده؟ بعدش هم که توی پرورشگاه بوده،...  با کمی مکث ادامه داد الان تو می خوای چیکار کنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:44  توسط دبیر حلقه  |