تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

سیدعلی حیدری

تبلیغ

 از مسجد که بیرون شد به اطراف نگاهی انداخت. تقریبا همه- به جز چند نفری - قبل ازاو خارج شده بودند. میزبانش را در میان آن ها نیافت. پسر کوچک میزبان را دید که با نگاه تیزش، ذهنش را خواند و به سؤال مقدرش سریع پاسخ داد«سلام حاج آقا! وسط جلسه کاری واجبی برای بابا پیش آمد. من شمارا  به خانه می‌برم.»نگاهی به جوانک انداخت و گفت: « احسنت! باید به بابات تبریک گفت آقا مهدی. ماشالله خیلی زرنگی.» پسرک شانه ای بالا انداخت و به طرف خانه به راه افتادند. پسرک ازسمت راستش،  یک قدم جلوتر حرکت می‌کرد. تازه پشت لب اش سبز شده بود. چاق نبود اما صورت گوشتالو اش اورا تپل نشان می‌داد. هر از گاهی بادی به کوچه های آبادی حمله ور می‌شد و گردوخاکی به هوا برمی‌خواست. زمین خالی اطراف مسجد را پشت سر گذاشته و به اولین خانه‌  رسیده بودند. آفتاب  مستقیم می‌تابید. دیوار خانه‌ها نیم متری بیشتر سایه نداشتند. سه تا بچه که زیر سایه تٌنٌک درخت گزی، سرگرم بازی بودند با رسیدن آنها تمام قد ایستادند. گفتند : « سلام شیخ!»پیش ازآنکه او جواب سلامشان رابدهد جوانک میزبان به آن ها تشری زد: « آهای! شیخ چیه چرا نمی گویید حاج آقا؟»آن‌ها که همه گی در سن دبستان به نظر می‌آمدند، دوپسر ویک دختر بودند. مثل این که کاری خیلی بدی انجام داده باشند به طرف خانه کناری روانه شدند. « بچه های خوب کجامیرین؟» دختر جلوتر از بقیه دم در رسیده بود. ایستادند وبه پشت سر نگاهی انداختند. شیخ را از نمای نزدیک تر ورنداز کردند. پارچه سفیدی دور سر بسته‌ِشده با صورت پرمو و لباس سیاهی دیگر بدون آستین ، روی شانه‌ها. نگاهشان زمین را می‌پایید. «من که هنوز جواب سلامتان راندادم.» دست هردوتای شان‌را گرفت. دستان شان زبر و خشک و چرکی بودند و در دستان نرم او گم شدند. سمت چپی، یک‌سالی کوچک تر از کناردستی‌اش می نمود. موهای سر ماشین شده بود. بلوز آبی و شلوار ورزشی قرمزرنگی  به تن داشت. و دیگری بلوز  سورمه‌ی راه راه با زیر شلواری محلی. لباس ها رنگ‌و‌رو رفته بودند مثل خود بچه ها. و در کنار آن تمیزی لباسهای  او بیشتر تو ذوق می‌زد. نگاهشان به  هم‌دیگربود ونیم نگاهی هم به شیخ  انداخته وبه طرف هم می‌خندیدند. «ازحرف این دوست من یک‌وقت ناراحت نشین. شما حرفی بدی نزدین. راست میگین من شیخم. اما اسمم شیخ نیست. اسم من اسماعیله و فامیل ام هم شعبانی.» دختر، دیگر دم در گاه هم نبود. پسرک میزبان عجله داشت. « حاج آقا!دیرمون نشه بقیه نهار منتظرشمایند» اسم آنهارا پرسید. پسرک میزبان وسط حرفش دوید.« اسم این مرتضاست و اون بلیز آبیه هم غلامرضا پسرمش‌حسین اون دختره، ماه بی بی خواهر مرتضی یه.»

«مش‌حسین؟ همونی که همیشه با بچه ها تو مسجد سر و صدا راه میندازه؟» دیشب بود که وسط  منبر قشقرقی به پاشد.اول ازگوشه‌ی سمت راست مسجد سر وصدای می‌آمد. چند تا پسر بچه بودند. « بله چند بار پیش ازاین هم خدمت سروران عزیزم مخصوصا خانم‌ها ی جلسه و بچه‌های عزیز تذکر داده ام که رعایت نظم و سکوت در چنین جلساتی خیلی مهم است. حالاهم عرض می‌کنم که به این مسأله بیشتر توجه فرمایید. خوب برای برقرار ی نظم و اینکه همه به عرایض بنده خوب گوش بدند صلوات بفریستید.» صلوات تمام نشده بود که مش‌حسین دست به کار شده و با زور و تشر سه تا از بچه‌های را که عامل بی نظمی شناخته شده بودند، از مسجد بیرون انداخت.  او با اینکه قبلا مخالفت خود را با این گونه برخورد ها به همه مخصوصا مش‌حسین اعلام کرده بود مجبور شد بعد از منبر نیم ساعتی باز با هاش کلنجار برود و در آخر به این نتیجه رسید که حرفاش حکم یس خواندن در گوش اون گوش دراز رادارد.

پسرک میزبان به طرف خانه به راه افتاد. شیخ اسماعیل قبل از خداحافظی با آن دو پسر، به یکی از‌آن‌ها رو کرد و گفت:

ـ آقا مرتضی به ماه بی بی سلام من رو برسان!

ـ باشه. خداحافظ شیخ!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:16  توسط دبیر حلقه  |