تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

نفرين مورچه

                  پسرم را نگاه می کردم که با جدیّت، مشغول خواندن درسهایش بود .فردایش امتحان ثلث دوم داشت. می خواند ، می‌نوشت ، ناگهان خواند دیگر ننوشت . از جای خود بلند شد و به طرفم دوید . پایش به فرش گیر کرد و با صورت افتاد . اگر کتاب دستش نبود حتما دستش را روبروی صورتش می گرفت . آسیبی ندید. کتاب را که یک قدم جلو تر افتاده بود ، برداشت و نگاهش کرد . دوباره به طرفم آمد،این بار آهسته تر. چند لحظه روبرویم ایستاد . انتظار داشت بپُرسَم جایی از بدنش زخم شده یا نه . پرسیدم: « عینکت را چرا نزدی ، چشمهایت ضعیفتر می‌شود.» عینک نمی‌زد. از خنده‌ی بچه ها ناراحت می شد.

                    کتابش را جلوی چشمم گرفت و گفت:« این چیه؟»

                   کتاب فارسی، از آن زمان که ما درس می خواندیم ، فرق کرده بود. ما می خواندیم : بابا نان داد. امّا با تغییرهای کارشناسی، اکنون نوشته : بابا انار داد. اول متوجّه نشدم موضوع چیست. وقتی دوباره ، به انار اشاره کرد دیدم راست می گوید. انار را اشتباه چاپ کرده‌اند، شده بود اتار. عینکم را بالا دادم. ناگهان دیدم یکی از نقطه ها حرکت کرد. مورچه ای بود بسیار ریز و مشکی . فوت کردم و مورچه را به زمین انداختم. پسرم خندیدو برایم دست زد. کتاب را پس دادم و گفتم :« برو ،مشقت را بنویس »

                انگار که تو ذوقش خورده باشد،سرش را پایین انداخت و سراغ دفترش رفت و کتاب را بالای آن  قرا ر داد.

         دستم را دراز کردم تا روزنامه را از کنار پشتی بر دارم. مورچه را روی دستم دیدم. برای یک لحظه هوس کردم آن را بخورم . نزدیک بود همان عادت کلاس چهارم خود را تکرار کنم. آن زمان یکی از دوستانم یادم داد ،چطوری مورچه را بگیرم و بدون اینکه به مزه اش فکر کنم آن را بخورم .

                 کلاس ما حدود چهل  و سه نفر دانش آموز داشت . از آنها ، نه نفر سال سومشان بود که کلاس چهارم را می‌خواندند. یازده نفر سال دوم و باقی هم که من جزء آنها بودم برای  سال اول ،کلاس چهارم را می خواندیم . یک نفر هم بود که کسی نمی‌دانست چند سال است دارد این کلاس را می خواند. همه به او مورچه خوار می گفتند غیر از من . اسمش به قیافه اش می آمد. چون دماغ درازی داشت که نوکش به طرف زمین بود. سرش از کوچکی ، به بدن شبیه گلابیش نمی آمد. ریشهایش را با تیغ می زد تا اختلاف سنش با ما مشخص نشود.

                  آن زمان هم مانند الان ، لاغر و قد کوتاه  بودم . به خاطر همین ، کسی که اولین نفراز کلاس بیرون می رفت یک پس گردنی به من می زد و با خنده از کلاس فرار می کرد. بقیه هم دنبال او می رفتند. من هم تا می آمدم از پشت میز  بیرون بیایم ،آنقدر طول می کشیدکه آنها فرار می کردند. همین اذیّتها باعث شد تا با مورچه خوار دوست شوم.یک روز تو همان کوچه ی پشت مدرسه، یکی از آن شاگردهای تنبلی که فکر کنم سال سومش بود کلاس چهارم را می خواند ، جلویم را گرفت.فکر کنم اسمش ... یادم نمی آید.

                 یکی از نوچه هایش از پشت سر کیفم را قاپ زد و دوید پشت او ،خودش را مثلا پنهان کرد . تو همان  پنهان کردن هم می‌خواستند مرا مسخره کنند.

                   آن سال برایم کیف کولی ، سورمه‌ای رنگ خریده بودند. به طرف مرشدش  رفتم تا کیفم را بگیرم .او هم سریع پرید روی جوی وسط کوچه. یک پایش این طرف جوی و یک پایش آن طرف . کیفِ من هم وسط دو پایش . آب از  زیر کیفم رد می شد. سر  جایم خشک شدم. دو دستم را بالا آوردم و ملتمسانه گفتم : ننداز . خندید. با آستین دست چپش، دماغ آویزانش را پاک کرد صدای بالا کشیدن تمام بینیش چند بار در کوچه منعکس شد. گفت : اگه بندازم ! ؟

                از دهنم پرید : دفترم خیس می شود. . . کاش نمی گفتم . کیفم را همانجایی که ایستاده بود ، باز کرد. دست کثیفش را داخل کیف برد. همان دفتر جلد گالینگری که با فنر پشتش ،کاغذها به هم وصل شده بودند، برداشت. یک ماه به مادرم  اصرار  کردم  ، برایم نگرفته بود. مجبور شدم تحدیدشان کنم، اگر نگیرند نمره ی ریاضی ام را صفر می گیرم . . .

                 دفترم هنوز نو بود. روز قبل آن را برایم خریدند تا نزدیک امتحانهای ثلث اول روحیه بگیرم . آن را داشت داخل جوب می‌انداخت. قطره‌ای از آب لجنها ،روی جلدش افتاد . اگر جلدش روغنی نبود حتما گریه می کردم . تکّه سیبِ گندیده ای که روی آب می‌چرخید ، توجّهم را جلب کرد. چشمهایم را به آن دوختم تا نبینم چه طور آبهای لجن به داخل برگهای سفیدش می رود و از لابه لای فنرهای پشتش رد می شود. ناگهان صدای بلندی آمد.

                ــ هوی چه کار می کنی ؟

                صدای ضخیمی بود .سرم را برگرداندم. قبل از اینکه ببینم کدام آدم با معرفتی جلوی آن نامرد را گرفته ،به دفترم نگاه کردم. صدای دویدنش آمد.یکی از برگه های دفتر تا نیمه پاره شد،امّا سریع با آن یکی دستش تمام دفتر را گرفت .فنری بود، به خاطر همین ویژگی، جلدش وسط دفتر قرار گرفت . زیاد خراب نشده بود. سیب جلوی چشمم آمد که داشت از ما فاصله می گرفت و زیر پل رفت.

                 آن نامردی که دفترم را می خواست بی اندازد . چیزی نگفت. نوچه اش جلو آمد . با تکیّه ای که به مرشدش داشت گفت: چه کار می کنی ؟! به تو چه مورچه خوارِ . . .

                 مورچه خوار از این حرفها بزرگتر بود که چیزی بگوید . تنها قدمی ، به طرفشان برداشت. آنها دو قدم عقب رفتند، وقتی هم که با اخم گفت : برید گمشید . . . چند تا فحش بد هم داد از آن بی ادبیهایش . سرشان را پایین انداختند و رفتند فقط زمانی که پانصد متر دور شده بودند صورتشان را برگرداندند و آنچنان فحش دادند که من نفهمیدم چه می گویند و مورچه خوار زیر لب گفت : خودتانید . . .

                    نگاهم به مورچه خوار مانده بود . شیفته اش شده بودم . برایم دماغش بزرگ و افتاده نبود. دیگر تمام خصوصیّات مورچه خواریش را فراموش کردم. حتّی تا زمانی که کیف را دستم داد به خودم نیامدم. به قول همان زمانمان :خرابش شده بودم. این مقدار معرفت مرا شگفت زده کرده بود. از آن روز مثل کسی که مدیون باشد، راهم را دو کوچه کج می کردم تا با هم یک خُرده راه برویم . دوست داشتم با اینچنین شخصیت مرموز و در عین حال با معرفتی بیشتر آشنا شوم . بیشتر هم آشنا شدیم . شغل پدر یکدیگر را پرسیده بودیم . من گفتم پدرم کارگر است و او گفت پدرش قنّاد است. از چیزهای دیگر هم پرسیدیم تعداد بچّه های خانواده ؟فرزند چندم است؟ و چیزهای دیگر . . .

              داخل مدرسه نمی توانستیم با هم صحبت کنیم . تا زمانی که به دبیرستان نرفتم، نفهمیدم چرا مورچه خوار تأکید داشت بچّه های مدرسه رابطه‌ی دوستی ما را نفهمند. تو دبیرستان فهمیدم ، آنهایی که سنّشان بیشتر است می توانند به بچّه های کوچکتر چشم بد داشته باشند. فهمیدم همان فحشِ آن پسر، که دفترم را می خواست داخل جوب بی اندازد چه بوده  و متوجه خیلی چیزهای دیگر هم شدم. 

                   هر چه بود یک روز با هم در کوچه به طرف خانه راه می رفتیم . تصمیم خود را گرفته بودم که بپرسم چرا مورچه می خورد. مشغول مقدمه چینی بودم ، می گفتم : دیدی  بچّه ها چه قدر پشت سر همدیگر صحبت می کنند ؟. . .

                   منتظر جوابش نشدم ، ادامه دادم : در مورد مَنَم چیزی شنیدی ؟ ... در مورد تو که خیلی حرف می زنند . مثلاً می گَن تا مورچه می‌بینی، می خوری ، راست می گَن؟ ...

               سرم پایین بود و صحبت می کردم . می ترسیدم در چشمهایش نگاه کنم . فکر می کردم ساکت مانده و حرفهایم را گوش می دهد. به خاطر همین دوباره پرسیدم .این بار انتظار داشتم جواب بدهد. جوابی نیامد. سرم را بالا آوردم کسی کنارم نبود . ناخودآگاه برگشتم . پنجاه قدم از من عقب مانده بود . یعنی می شُد گفت هیچ کدام از حرفهای مرا نشنیده بود .از آن فاصله که بینمان افتاده بود نمی توانستم تشخیص دهم چه کار می کند . تنها می دیدم رو به دیوار که سیمان سفید شده بود ایستاده و دستش را به طرف آن دراز می کند و به طرف دهانش می برد. با ترس به سراغش رفتم . پاهایش را‌ کنار هم جفت کرده بود و کمر صاف ،سر مایل به جلو ، رگ گردن باد کرده ،داشت چیزهایی که از روی دیوار بر می‌داشت داخل دهان می گذاشت . آنقدر زیاد بودندو پشت سر هم راه می‌رفتند که یک خط را تشکیل می دادند. درشتهایشان را جدا می کرد و می خورد. نفس که می کشید دهانش بوی مورچه می داد. حالت تهوع گرفتم . ‌

                   این صحنه دیگر اکنون برایم چیز حل شده ای است .آن زمان وحشت کرده بودم. بازوی شبیه سنگش، زیر دستم بود که نمی توانستم جلوی دوباره به طرف دیوار رفتنش را بگیرم . گفتم : چه کار می کنی ؟ چیزی نگفت . کاری که کرد این بود؛ مورچه را انداخت و آهی کشید. بوی مورچه بیشتر در هوا پیچید . پلاستیک مشکی که  کتابهای خود را داخلش می گذاشت ، برداشت و همان راهی که دفعه‌ی قبل تنها رفته بودم با هم رفتیم. تا سر کوچه نرسیدیم ، نه او حرفی زد و نه من . از پیچ گذشتیم .زمان ، تنها به من اجازه می داد سه کوچه ی دیگر با او بروم .از فرصت استفاده کردم  و گفتم : برای چی ؟!

                    پلاستیک را جابه جا کرد و گفت  : به هیچکس تا به حال نگفتم .

                     به او نزدیکتر شدم . سعی می کردم بوی مورچه را فراموش کنم . به آهستگی ، نزدیک گوشش گفتم : کار خیلی کثیفیه،  فکر می کردم بچه ها حرف بی خودی می زنند.

                   پلاستیک را به دست دیگرش داد و صورتش را خواراند. فکر کنم برای این بود که داشت ریشهایش در می آمد. گفت: چِرت ، می گن . من به خاطر اینکه خوشم می آد، آنها را نمی خورم ،از آنها بدم می آد .

                   از خوردنش معلوم بود که با اشتیاق نمی خورد. چیزی نگفتم تا چانه اش را بی حوصله خواراند و ادامه داد: دیگر نمی‌توانم بگویم .

                گفتم : بچه ها فکر می کنند ، اگر روزی چند تا مورچه نخوری می میری !

                  دستش را از دسته ی پلاستیک بیرون آورد و مانند اینکه می خواهد گردن او را بگیردو خفه اش کند سر پلاستیک را از دست مشت کرده اش بیرون داد . گردن کامل در اختیارش بود. فشار داد . صدای خر خر پلاستیک را شنیدم ، گفت : فکر می کنی من خنگ ام که این همه ساله دارم ابتدایی می خوانم ؟. . .

                    نمی دانستم خنگ است یا نه . شبیه بچّه های خنگ نبود. ادامه داد : کلاس اول فقط رفوزه نشدم . از کلاس دوم به بعد هر کلاس را دو بارخوانده ام . امسال هم سال دوم است که کلاس چهارم  را می خوانم . هر دفعه تقصیر اینا بود. . .

                      زمان و مکان را فراموش کرده بودم . فقط کنارش راه می رفتم و در ذهن مرور می‌کردم که مورچه ارتباطش با رفوزه شدن چیست ؟ پرسیدم: چه ربطی به ؟!

                   گردن پلاستیک را بیشتر فشار داد و گفت: ثلث اول بود ، تو کلاس دوم . داشتم ریاضی می خواندم ،  شب امتحان . بین ثلث هر چه معلّم می پرسید بلد بودم . داشتم به جمع دو به علاوه ی هفت نگاه می کردم که یک دفعه مورچه آمد و از روی کتابم رد شد . تحویلش نگرفتم .دوباره ردشد. این بار باکتاب لهش کردم. فردا امتحان دادم ، همه می گفتند صفر می شویم . امّا من می‌گفتم بیست می شوم . نمره ام که آمد معلّم ،گفت : پنج . آنقدر بلند گریه کردم که  مرا بردند دفتر و چای دادند.مثلاًدل داری‌ام می‌دادند ، می گفتند: دفعه‌ی بعد بیشتر تمرین کن ، تا پنج نشوی . ثلث بعد بیشتر خواندم امّا این بار هم مورچه از روی کتابم رد شد . دوباره ریاضیم را شدم ، شش . اینبار مادرم را مدرسه خواست . تو خانه هم از پدرم کتک خوردم . باور نکردم که مقصّر مورچه باشد . دفعه‌ی بعد که املاء را  دو گرفتم ،باور کردم . از آن سال به بعد مرتّب از روی کتابهایم مورچه رد می شد . کلاس سوم به یکی از بچه‌ها که کنارم می نشست ، موضوع را گفتم .پدرش دعا نویس بود.  او هم گفت، دچار نفرین مورچه ها شده ام . یکی از آنها را لِه کرده ام و برادر همان مورچه ای که لِه شده ، مرا نفرین کرد . باید هر مورچه‌ی درشتی را که دیدم بخورم . رفیقم می گفت : احتمالا آن مورچه ای که لِه کردم مورچه ی بزرگی بود .به خاطر همین برادرش هم درشت است. از همان موقع دارم مورچه های درشت را می خورم تا شاید برادرش را بخورم و از نفرینش خلاص بشوم .

               آن روز آنقدر با هم در مورد مورچه های درشت صحبت کردیم که از فردا در کوچه ها با هم راه می رفتیم و هر ردیفی از مورچه ها که می دیدیم با هم شروع به جدا کردن و خوردن آنهامی کردیم . به او فهماندم که من هم بخورم تا زودتر مورچه ی برادر را بگیریم و نفرین را از بین ببریم.هنوز خودم را مدیون او می دانستم . چند دانه ی اول را که داخل دهان گذاشتم حتی توانستم دست و پا زدن آنها را روی زبانم حس کنم. از پنجمین مورچه به بعد ، حتّی بوی آنها را حس نمی کردم . هر دو شده بودیم مورچه خوار .

               امتحانها را دادیم . البته قبلش به من نگفته بود که مورچه امسال از روی کتابهایش رد نشده ومن هم نگفته بودم نتوانستم درس بخوانم . به خاطر دل دردی که از خردن مورچه ها گرفته بودم .وقتی کارنامه ام را گرفتم ،بغضی در گلویم جمع شد. از امتحانهایم فقط آن امتحانی که دل درد داشتم قبول نشده بودم. چشمهایم را کنترل کردم که اشکهایم روی صورتم نریزد. با این حال همه جا را تار می دیدم .

                  مورچه خوار هنوز نیامده بود تاکارنامه اش را بگیرد.فکر کردم ،دارم کارنامه‌ی مورچه خوار را تار می بینم که همه ی نمره هایش؛ کنار چهار ، پنج و هفت . یک (یک) اضافه شده است. با دست پرده ی جلوی چشمم را کنار زدم . درست می دیدم . یک ضرب قبول شده بود. دیگر تا شروع سال جدید ندیدمش .

                دوباره داشتم کلاس چهارم را می خواندم . نوبت تابستان هم زیر ده گرفتم . همان یک درس را .

                کیف نو و لباسش مرتّب خریده بود. کلاس پنجم را می‌خواند. از اول سال جدید خیلی کم با هم صحبت می کردیم .کلاسهایمان فرق کرده بود. تنها دلخوشی، مسکّن دردها و جای کمربند پدرم وفاداریّ بود که نسبت به مورچه خوار نشان داده بودم . در همین آرامش بودم و با افتخار کنار مدرسه داشتیم با هم صحبت می کردیم که دیدم مورچه ی درشتی روی لباسش راه می رود. آن را گرفتم ، تا خواستم به دهنم بگذارم آنچنان به دستم زد که انگشتم باز شد و مورچه به زمین افتاد . گفت: چه کار می کنی ؟ دهانم باز مانده بود. دهانِ باز مانده ام را بستم و آب جمع شده در آن را قورت دادم . گفتم : خودت گفتی بخوریم . ابروهایش را جمع کرد و گفت: فکر کردی امسال چه طور قبول شدم ؟ بابام کیسه های شکر و خاک قند را از خانه برد دیگه مورچه هم تمام شد و . . .

                   سرم که داشت گیج می رفت، پایین انداختم و گفتم : درسته . . . و از او دور شدم .جای کمربند پدرم  ، می سوخت .

                    پسرم به طرفم آمده بود و پشت سر هم می گفت: بابایی . . . بابا ذارد یعنی چی ؟ . . .بابایی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط دبیر حلقه  |