|
|
|
|
|
اولین بار برای اولین بار بود این کار را انجام میدادم، نه این که این شلغم باشد. ای کاش این کار نکرده بودم، ای وای اگر مادر بیچارهام بفهمد چه کار کنم، برادر و خواهر کوچکم، هم چشم به انتظار من هستند که برگردم به خانه، دیگر مادرم دَر و همسایه نمیتواند سرش را بالا کند برادر و خواهرم همینطور از اون موقعی که پدرم فوت کرده بود دیگر تمام خرج و مخارج خانه به گردنم افتاده بود. هیچ کس من را به کاری قبول نمیکرد، حتی به شاگردی تو مغازه. به هرکس که میگفتم: آقا شاگرد میخواهی؟ در جواب میشنیدم: برو پسر جان تو کوچک هستی برای این کار خیلی زود هستی برو درسهایت را بخوان هر وقت بزرگتر شدی بیا. به هر در و دیواری زدم تا کاری پیدا کنم نشد که نشد. همیشه تصویر برادرم و خواهرم جلوی صورتم بود که بیچارهها یک شب غذای سیری نخوردند و گرسنه سرشان را پهولی هم میگذاشتند و خواب میشدند و از یک مداد برای نوشتن تکالیفشان استفاده میکردند؛ بناچار دست به دزدی زدم و گیر افتادم. اول از خودم و خدایم بیزار شدم، این که میگویند خدا بزرگ است، سخاوتمند است، یار کننده فقیر فقراست، چرا یک بار به ما سر نزد تا حال ما را ببیند. بیاد حرفهای پدر خدا بیامرزم افتادم که میگفت: پسرم خدا گاهی انسان را امتحان میکند، پسرم تو باید سعی کنی از امتحان خدا موفق بیرون بیایی هیچ وقت از او مأیوس نشوی! خداوند یاری کننده محرومان است. از خودم خجالت میکشیدم چرا این حرفها را خودم میگویم؛ خدایا مرا ببخش! وقتی که ماشین به دارالتربیت میرسد دیگر نا امید میشوم دیگر یقین پیدا کردم که مادر دِغ مرگ میشود از دست من. وقتی که بچهها وارد دارالتربیت میشود و بعد از تشکیل پرونده بچهها به سلولهای میفرستند، من که حبسم از همه کمتر بود و بار اوّلم بود به داخل یک سلولی میفرستد که از همه آنها از من بزرگتر و هیکلتر بود و من از از همه آنها کوچکتر و ضعیف تر بودم. تختهام طبقه بالاست، وسایلم را داخل کمدی که به من داده بودند گذاشتم . هر روز برایمان برنامههای مختلف میگذاشتند و آموزشهای تا بچّهها کارهای را یاد بگیرند تا بعد از بیرون از اینجا هریک شغلی داشته باشند. دیگر از خواهرم و برادرم و مادر خبری نداشتم اصلا به ملاقاتی من هیچ کس نمیآمد، روزها و شبها برایم بیمفهموم شده بود، ای خدا خدا میکردم این روزها زودتر تمام بشود تا زودتر آنها را ببینم دلم یک ذره شده بود بخاطر آنها ... ناگهان یکی از بچهها محکم زد پشت سرم! بلند شو اتاق را جارو کن و ظرفها را بِشور یا الله زود باش من که ضعیف و کوچکتر بودم اوّلش یِکِّ خوردم با آنها گَلن جار رفتم دیدم فایده ندارد، دیدم دارم یکسره کتک میخورم، مجبور شدم تمام کارهای سلول را انجام بدهم تقریبا به این کار عادت کرده بودم و جرأت این کار را نداشتم به زندانبان بگویم. با میخی کوچکی از تو کارگاه آورد بودم بر روی دیوار بالای سرم خطهای میکشیدم تا روزها یک خورده برایم مفهوم پیدا کند و امیدی به بیرون رفتنم داشته باشم. شنبه، یکشبنه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه با خطی دورِ آن را میکشیدم و با خود میگفتم: آخ چون یک هفته دیگر هم تمام شد چند روز دیگر بیشتر نمانده، زودتر خانودهام را میبینم؛ اگر از این زندان لعنتی بیرون بروم دیگر دست به خلاف نمیزنم و این بار که این کار کردم خدایا مرا ببخش! این دفعه سعی و تلاش میکنم تا کار و شغل خوبی برای خودم پیدا کنم. توی افکار خودم غرق بودم که ناگهان یکی زد پشت سرم من هم با عصبانیت زیاد استکان را شکستاندم و به آن حملهور شدم و با آن به شکمش زدم دیگر نفهمیدم چه شد و بعد از چند لحظه به زمین خورد و غرق خون شد. این بار هم تمام آروزهایم به باد رفت دیگر امید به دیدن خانوادهام نداشتم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط دبیر حلقه
|
|
||