|
|
|
|
|
علف تازه صبحها وقتی آمادهی بیرون رفتن برای کار میشد، ارّهی خود را از محل خودش که در روی دیوار، کنار حیاط، زیر سایهبان گذاشته بود، بر میداشت. حیاط تقریباً مربع شکل بود. یک طرف، اتاقی که بیشتر برای استراحت خود و خانم و پسرک شش سالهاش در نظر گرفته بود قرار داشت. همسرش جمیله سعی می کرد که این اتاق را همیشه مرتّب نگه دارد تا اگر کسی مهمانشان شد، بتواند از آن محل، به عنوان پذیری استفاده کند، امّا چند ماهی میشد کسی جز این سه نفر، به این منزل وارد نشده بود. در همان طرف یعنی قسمتی که آفتاب تا قبل ازظهر دائم بر دیوار و پنجرههای آن میتابید، اتاقکی داشت که از به هم ریختگی وسائل در آن، هیچ تمایل نداشت به آن وارد شود. چندین بار به جمیله گفته بود که فکری به حال آنجا بکند. جمال پسرش، یک بار وقتی دنبال گربهای میکرد که به آن جا رفته بود، تشت مسی بزرگی که روی سکو وارونه گذاشته شده بود، در یک جهش گربه، از تعادل خارج شد و تا پسرک خواسته بود خود را عقب بکشد، لبهی تشت که مثل لبههای گلدانهای کنار حوض کوچک وسط حیاط هلال هلال بود، روی صورت سبزهی او، علامتی گذاشت که هنوز هم بعد از گذشت پنج ماه از آن حادثه، به خوبی قابل تشخیص بود. وسائل دیگر هم یا مسی بود یا آهنی. البته چند ظرف هم سفالی بود که تعدادشان بیشتر از ده تا نمیشد. جمیله که در بیابانی بی آب و علف، بزرگ شده بود، همین مقدار وسائل هم برایش زیاد بود. شاید هم به همین دلیل بود که زیاد به شستشوی آنها رغبت نداشت و بیشتر سر خود را با پشمهای کنار حیاط که زیر سایهبان گذاشته شده بود، گرم میکرد. سایهبان بین دستشوئی در مقابل اتاق و انبار وسائل خانه، در گوشهی حیاط بود و درب خروجی خانه که به کوچهای خاکی باز میشد قرار داشت. ارّه تقریباً در گوشهی سمت چپ سایه بان نزدیک درب بود که حالا در دست راست سعید بود. از روی میز چوبی کهنهی آنجا، طناب پشمی کلفت و سنگینی را روی دوشش انداخته بود و به سراغ الاغ بسته شده در طرف مقابل دستشوئی رفت. الاغ نسبتاً جوان بود. پالان را نیز قبل از برداشتن طناب و داسش روی او گذاشته بود. بی سر و صدا الاغ را از درب چوبی گل آلود بیرون برد. جمیله قبل از بستن درب خود را به سعید رساند. معذرت خواهی کرد و گفت: «چرا بیدارم نکردی؟! نان و پنیر برداشتی؟!» سعید در حالیکه پارچه دور کمرش را باز کرده بود تا محکمش کند، به او نگاه کرد و گفت: «آره! من قبل از غروب می آیم.» جمیله که با آمدن صدای نزدیک شدن فردی به نزدیک درب، موها پریشان و بدنش را پشت لنگهی درب پنهان کرد، آهسته گفت: «خدا به همراهت، ان شاءا... به سلامت برگردی. منتظر میمانیم.» سعید قبل از اینکه افسار الاغ را از جلوی پوزهاش بگیرد و حرکت کند، بدون نگاه کردن به طرف درب گفت: «مواظب جمال باش، دوباره گربه به حیاط آمدهاست. پشت درب را هم بینداز!» جمیله گفت: «باشد!» درب را بست. صدای انداختن چوب پشت در چنان بود که سعید شنید. مرد چند باری به طرف حیوان برگشت و حالا که خیالش راحت شده بود که صدای «هِی» کردن او باعث از خواب پریدن جمال نمی شود، چندباری افسار او را محکم کشید و گفت: «هِی، هِی، زودباش حیوان، ظهر شد!» پیچ اول کوچه سمت چپ، مسیر همیشگی ورود او و حیوانش به کوچه اصلی بود. این کوچه به میدان شهر میرسید. از طرف مقابل نیز از شهر خارج میشد تا به بیابان برود و از باغهای اطراف شهر، چوبهای اضافی آنها را جمع کند و وقت ظهر به شهر برگردد. سپس حیوان را کنار درب مسجد میبست و بعد از نماز، همان جلو درب خروجی مسجد، هیزمها را به نمازگزاران می فروخت. وارد کوچهی اصلی شد. الاغ که چشمش به خرماهای نامطلوب کنار مغازهی خرمافروش آنجا افتاد، از جایش تکان نخورد. بعد از چند لحظه که سعید تلاشش را برای حرکت مجدد او بی فایده دید، افسارش را رها کرد. حیوان به سمت خرماها رفت. مرد خرمافروش به سعید و الاغ نگاه کرد. سعید با تکان دادن سر از او اجازه گرفت. عماد که پشت دخل بود، دستهای خود را مثل آدمهای ناچاری که از واقعهی پیش آمده هم ناراضی نیستند، شانه هایش بالا انداخت و سرش کج کرد. - نه به اندازهای که امامهی قهوهای چروکش بیفتد. - الاغ شروع به خوردن کرد. هیچ چیز حواسش را پرت نمی کرد. سعید که مطمئن شد حیوان قصد کار دیگری ندارد، به عماد گفت: «طفلک گرسنه است. در این گرمای تابستان هم علفی نیست تا بتوانم شکمش را سیر کنم!» عماد از پشت دخل به طرف سعید آمد. به الاغ که با ولع مشغول خوردن بود نگاهی کرد و گفت: «اشکال ندارد، اتفاقاً خوب شد. حالا دیگر نیاز نیست آنها را جمع کنم و به محل زبالهها، در خارج از شهر ببرم.» نیمی از نیم روز گذشته بود. از وقت کار همیشگیش، گذشته بود. مردان و زنان برای تهیه مایحتاج خود به میدان شهر وارد میشدند. تقریباً دکانها همگی باز بودند و هر کس مشغول کار خود شده بود. افسار الاغ را با چابکی گرفت و گفت: «هِی، هِی، بس است حیوان! دیگر وقت نداریم. بایستی وقت نماز بازگشته باشیم!» عماد که در حال پراندن مگسها و دیگر حشرات موزی از روی خرماهای داخل مغازه بود، به طرف سعید برگشت و گفت: «بگذار تمامش کند، خیلی که نمانده است.» سعید به کشاندن افسار الاغ ادامه داد و گفت: «اگر دیر بجنبم، نه به نماز میرسم و نه شکم گرسنهی زن و بچهام را میتوانم سیر کنم!» الاغ مشغول خوردن بود و تکان نمیخورد. حتی سرش را هم که سعید با فشار تمام سعی میکرد از خرماهای روی زمین دور کند، تکان نمیداد. دستی به پیشانیش کشید و بعد با همان دست، چوبی را که درون پالان بود برداشت و چندبار به ران الاغ زد. دست دیگر سعید هم ول کن افسار حیوان نبود. در همین حال بلند بلند گفت: «حیوان خوب! بیا برویم. بیرون از شهر علفهای خوبی دارد! علفهای تازه و بلند! اگر نخواستی، آنجا هم خرما هست! نه، نه، همان علفها را که بیشتر دوست داری، می دانم! الاغ، می فهمی چه می گویم!؟ علف، علف!...» عماد که دست از مواظبت از خرماهای خود از شر مگسها کشیده بود، ناگهان خود را مرتب کرد و دست راستش را بر سینهاش گذاشت و سرش را به نشانهی احترام پایین انداخت! دستی، به شانهی سعید خورد. سعید که در تلاش بود به هر صورت ممکن سر الاغ را از خرماها دور کند، خم شده بود و سعی میکرد افسار را محکمتر بکشد. دفعه دوّم که دست به شانهی او خورد به طرف عقب برگشت و پیامبر را دید. صحابه، اطراف پیامبر را گرفته بودند و به سعید نگاه میکردند. سعید افسار حیوان را رها کرد و برگشت. خود را مرتب کرد و ادای احترام نمود. پیامبر(ص) گفت: «سلام علیکم، چه می کنی؟» سعید گفت: «الاغ گرسنه است و نمیآید تا به باغات برویم و هیزم جمع کنیم!» پیامبر(ص) گفت: «اشکالی ندارد ولی این را بدان که دروغ ناپسند است، حتی به حیوان!» سعید سرش را پائین انداخت. خواست چیزی بگوید، ولی لبهای خود را جمع کرد و دوباره دستش را بر سینه گذاشت! پیامبر(ص) با دست ضربهای به حیوان زد و الاغ به طرف میدان به حرکت درآمد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:19 توسط دبیر حلقه
|
|
||