تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

بارش

کنار پنجره روی طاقچه زانوهایش را بغل کرد و به درختهای عریان لرزان و انبوه برگهای زرد صحن حیات خیره شد. درخت سفید دار ترک کرده بود.

باد شد و صدای نرم او سکوت را با خش خش برگها به هم می زد.

باد شدید شد بارش باران هم همصدای آنها شد. با شدت باران صداها محو شدند البته همینکه آسمان غرش می کرد درخت هم به کمک باد صدای وحشت تاکی می داد.

سردش شد، پتو را از کف اتاق با سر انگشت پا بالا کشید و با کمک دستها تا زیر چانه اش آورد. آن روزها هم که سیر صحرا تا خانه را تنها می آمد پتوی دورش به او آرامش می داد؛ خانه کاگلی شان هم گرم بود. او سالهایی که باید با بچه های هم سن و سالش در کوچه بازی می کرد، کارش شده بود صحرا رفتن و در خانه خفتن.

تنها تفریح او سرشب بود، در خانه شلوغ و حسابی هم خَلَلی، گوئی تا دنیاست این خانه پر شرّ و شور و آن سیر صحرا ادامه دارد.

با لرزش شدید شیشه ها به خود آمد، درخت شکسته بود، چنان به شدت به نماء خانه خورده بود که کمی بعد کل نماء با تنه درخت جلو پنجره ریخت.

بارش باران هنوز ادامه داشت،

آن روز هم شدت باد و بارش نگذاشت پسرک تا غروب به صحرا بماند، همینکه رد و برق آسمان خراش شروع شد، حیوانها بی قرار شدند. گوسفندها را از زمین پائین همراه گاوها کرد.

- هی                باش                  بُرو                     هُم – م- م                      هم – م- م

پتو را دور سرش انداخت و اضافه اش را هم از روی بینی به پشت چرخاند.

در مسیر، درختهای پیر راه را سدّ کرده بودند، بعضی را هم رد و برق سیاه کرده بود، هی باران شدت می گرفت و هی حیوانها مسیر عوض می کردند؛ به ده که نزدیک شدند خانه را گم کردند آخه حتی پل بلند جوی بار را هم آب گرفته بود.

پسرک سر را بالا کرد چشمش به دیوار شکاف خورده مسجد افتاد سراسیمه حیوانها را به طرف خانه برگشتاند مطیع بودند اما باز راه کج کردند؛ ولی پسر صحرائی روی خرواری از کاه گِل کهنه زانو زده و به خانه فرو ریخته نگاه می کند.

باران بند آمد اما هنوز هم قطرات گرمی گونه های کبودش را پوشانده بود پسرک وقتی به هوش آمد زیر پتوی نرم و بزرگ [که دیگر از کرک خودش خبری نبود] در یکی از خانه های ده بالا خفته بود. آخه وقتی به کمک رفته بودند او تا کمر به گل فرو رفته بود.

طلوطلو خوران به طرف صحرا راه افتاد؛ به صحرا که رسید جای پدر خالی بود، ظهر که شد مادر را یاد کرد، و دم دمای غروب برای همه بی تاب شد.

پیرمرد گفته بود: در صحرا برای خود خانه بساز ما هم کمک می کنیم.

- چرا؟! ... آخه زمین ...

- پسرجان یک نفر مگر چقدر ... در عوض کسی زمین را از چنگت در نمی آورد.

پسر صحرائی اول نفهمیده بود، اولی خانه پیرمرد را هم دیگر ترک کرد. امّا شبها باید به ده می رفت پسرک کمی قد کشید تا حدودی هم چهارشانه.

پیرمرد که مُرد نوجوان در صحرا حسابی سردرگم ماند، تا دوباره به خود آمد. یک میش را دزیدند و گاو شیرده هم ترکید.

با همه دلبستگی اش به صحرا- تنهائی آزارش می داد. زنان در کنار جوی بار گفته بودند که چگونه پدر و مادرش به ده آمده و آن وقت چقدر جوان و سر حال بودند.

پسرک خانه ده را هم سر و سامان داده بود. البته این را هم پیرمرد گفته بود.

هر وقت در صحرا دلش می گرفت به بهانه خانه به ده می آمد.

دختر همسایه را عقد کرد. به خانه صحرائی برد. زن جوان چندی بعد سر زا مُرد. نوزاد را مادرش به خود گرفت و خانه ده را هم به نوزاد.

دوباره بدنش لرزید، پتو دورش نبود- از بیرون هم هیچ صدایی نمی آمد.

نور کم سوء شعاع آفتاب از روی آبهای حیات به طرف چشمان اشک آلودش خیره شد. جوانک آرام چشمانش را بست. و کمی بعد به خواب رفت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:21  توسط دبیر حلقه  |