تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبلیغی داستان نویسی
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

چشم های آن مرد! 

برق خانه آنها هیچ وقت نمیرفت! این اولین جمله ای بود که آن مرد روستایی به جوان گفت،و بعد ادامه داد: وقتی برق میرفت دقیقا در همان لحظه که همه مردم روستا به سراغ فانوسها و گرد سوزهايشان ميرفتند خانه آنها با موتور برقی که داشتند روشن میشد. يك شب كه برق رفت ناگهان آن خانه بزرگ چشمها را به خود خیره کرد! خانه ای قدیمی که درختهاي بلند محاصره اش کرده بودند وبه کمک پرده هاي قطور جلو پنجره هايش چیزی از داخل آن دیده نمیشد.مردم با چشم های گرد شده از هم میپرسیدند چرا چراغهای خانه روشن نشد ؟!چون هیچ به یاد نداشتند که این خانه را در خاموشی ببینند ،وبعد با سکوتی منتظر بودند هر چه زودتر نوری در آن خانه روشن شود.مردم روستا که از وقوع آن اتفاق بد ترس داشتند، سریع به فکر نجات صاحبخانه افتادند،سه نفر از ریش سفیدان به همراه دو جوان - که در ورود به خانه کمکشان کنند چون ورود به این خانه بزرگ، با موانعی که داشت کمی سخت بود تازه این زمانی بود که به میل صاحبخانه وارد میشدند اما اکنون اصلا معلوم نبود او در چه وضعیتی است - از بین جمعیت جدا شده و در امتداد کوچه تاریکی که به آن خانه منتهی میشد گم شدند . دقیقا زمانی که آن پنج نفر سعی داشتند وارد خانه شوند و مردم با حیرت و کمی هم تاسف منتظر بودند!-همان دقایق ابتدایی -، صاحبخانه هيچ از جايش تكان نخورده بود. لحظه اول كه ناگهان تاريكي او را فرا گرفته بود بسيار ترسيده بود! اما سريع به حالت سكون درآمده بود ،نه سراغ پنجره رفته بود و نه دنبال شمع ونه فانوسي، تا خود را از اين حالت برهاند.كم كم چيزهاي صاف و صيقلي را ديده بود و بعد هم چيزهاي كدر را از هم تشخيص داده بود البته با زحمت چون شبهاي آخر ماه بود و همه جا تاريك، چه برسد به اين خانه محصور که حتی روز هم از پرده هایش نور کمی نفوذ میکرد.آنقدر در اين حالت مانده بود كه وقتي به زحمت خود را به درب اتاق رسانده بودند از نوری که به همراه داشتند و روزنه ای از آن به داخل اتاق افتاده بود بسيار رنجيده و با فرار به گوشه اي تاريك و فحش و سر صدا خواسته بود همه بروند بيرون. هر چه اصرار كرده بودند با آنها بیرون که نرفته بود ،در را هم به رویشان باز نکرده بود." این چیزی بود که از حرف یکی از آن جوانان- که خود را زودتر جلو در رسانده و اصرار به باز کردن در داشت - بعدها که داستان آن شب را برایم تعریف میکرد فهمیدم . دم دمه های فجر بود "دقیقا زمانی که تاریکی شب میشکند" در مقابل چشمهای منتظر بزرگتر ها که همه آن شب بیدار بودند چهره های افتاده به پایین وپر از تاسف پنج نفری که انگار از یک لشکر شکست خورده همین ها مانده باشند، پدیدار شد. همه دورشان جمع شده بودند آنها که نزدیکتر بودند صدای تپش قلب هایشان را شنیده بودند، اما صدای نچ نچشان را( که حاکی از وقوع یک اتفاق بزرگ بود)، همه شنیدند حتی آنهایی که خیلی دورتر بودند.آن پنج نفر تقریبا همه با هم گفتند:" چشمهایش به تاریکی عادت کرده است "و دیگر از دست ما کاری ساخته نیست . و همان طور که از میان جمعیت خارج شده ودورتر میشدند با خود میگفتند :چه زود خود را باخت و خود را تسلیم تاریکی کرد ،دیگری میگفت اگر همان لحظات اول با شمع یا نوری از تاریکی فرار میکرد !دیگر جادوی تاریکی در او اثر نمیکرد.وقتی حرفهای مرد روستایی به اینجا رسید جوان از پشت ویترین بیرون آمده بود و آنقدر به او نزدیک شده بود که میتوانست پلک های چشم خسته اش را بشمارد و چهره مبهوت خود را در عدسی روشن چشم او ببیند، آنوقت با خنده ای -که هیچ کس حتی خودش هم ندانست چه معنایی میتواند داشته باشد - پرسید :یعنی می گویی تاریکی این همه ترسناک است ؟مرد روستایی همان طور که از یکی از سه در بزرگ مغازه پایش را بیرون می گذاشت گفت :تاریکی را نمی گویم ماندن در آن را میگویم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:51  توسط دبیر حلقه  |